




The sun is dying. And with it, the whole existence as we know it. A small crew is sent to re-ignite it. To create a sun within the sun.
sunshine (2007)
Cast: Cliff Curtis, Cillian Murphy.
Director: Danny Boyle Writer: Alex Garland
بارها صدایم کردی
من اما، هیچ ننوشتم
بارها صدایت کردهام
تو اما هیچ
هیچ
هیچ
…
،هوا که گرفته میشود از
انسان خاکی به سجود
در نهانگاه خشم و کینه؛
مرا سرگیجهایست
به خواب خاک میروم
تو بمان
شب را
من بیدارم
و هنوز
را
…
غریوی رعدآسا
از اعماقِ نهانگاهِ طاقتزدگی:
غریوِ شوریدهحالگونهیی گریخته از خویش
از بُرجوارهی بامی بیحفاظ…
غریوی
بیهیچ مفهومِ آشکار در گمان
بیهیچ معادلی در قاموسی، بیهیچ اشارتی به مصداقی.
به یکی نه
غریوکشِ شوریدهحال را غُربتگیرتر میکنی:
به یکی «آری» اما
ــ چون با غرورِ همزبانی در او نظر کنی
خود به پژواکِ غریوی رهاتر از او بَدَل میشوی:
به شیههوارهی دردی بیمرزتر از غریوِ شوریدهسرِ به بام و بارو گریختهــ:
و بیگارِ دلتنگی را
به مشغلهی جنوناش
میخکوب میکنی.
شاملو/الف.میم
over these years,
I just following my instincts
and tried to be honest
I’m still feel something
something unworded
but, against of nature
what can to do
except silent..
and wait …
fucking fate
.
I disappoint you
You give up on me
Dust of the earth and light of the plains
When will I know I will see you again
You never miss the water till the well runs dry
You never miss the sun till it leaves the sky
Only know when it’s too late to try
You never love a man till he says goodbye
Cold wind blew my spirit away
It’s gone for a year and a day
Fire in my head
Cloud in my mouth
Old skin don’t you know this face
Nothing to be gained here in this place
Feel a bit false
Uneasy





The sun is dying. And with it, the whole existence as we know it. A small crew is sent to re-ignite it. To create a sun within the sun.
sunshine (2007)
Cast: Cliff Curtis, Cillian Murphy.
Director: Danny Boyle Writer: Alex Garland

It went like this:The buildings toppled in on themselves Mothers clutching babies picked through the rubble and pulled out their hair The skyline was beautiful on fire All twisted metal stretching upwards Everything washed in a thin orange haze I said, “ Kiss me, you’re Beautiful.. These are truly the last days ……You grabbed my hand and we fell into it Like a daydream or a fever…We woke up one morning and fell a little further down For sure it’s the valley of death I open up my wallet And it’s full of blood.
چند وقتی میشود که دیگر سومشخص نمینویسم، این برایم عجیب است که اکثر اوقات بعد از اتمام رفتار—معنایی در من تازه هوش به آگاهم خبر میآورد که از برای چه بوده، من فکر میکردم، من فکر میکردم؛ که از سر علاقهام به جریان “سیال” و ادای دینم به نجدی/جویسها یا کمی بکت/سالینجر ‘یها است که خود را ناظری میسازم هایل بر متن تا رخداد را خارج از خصوصیسازی و شخصنگاری روایت کنم، تا متن به مثال خواندن توضیحات صفحهی حوادثِ روزنامه ناپیشبینی باشد، - در این که من میگویم یا او گفت تفاوت معنایی نازکی دارد! واژهی “من” منیت منحصربهفردی دارد که هر کس آن را فقط برای خویش میخواند، از این اگر بگویی “من درد دارم” انگار که به منیت مخاطب تجاوز کردهای و او برای دفاع از حقش مجبور است دست به جنگ-فکری با متن بزند تا منیتاش را به “من”اش ثابت کند! اما اگر متن بگوید ” او میدانست” میبینید که چه اعجازی میکند این دو واژه؟ انگار هرسهمان در جایی دور به مانند پنجرهی رو به حیاط خانهای کلنگی که یک درِ شمالی هم دارد، ایستادهایم. من و تو نظاره میکنیم و متن هم برایمان روایت میکند، واقعهای را که کسی نمیداند اکنون چه برس قهرمان گذشته-حال ِ ما آمده است. “پاسکوآلدوآرته” را فقط برای همیناش تحمل کردم و دوست داشتم. باری، اینگونه است که میفهمیم متن حرمت دارد و نبایدش آن را آلودهی امیالِ پستی انسانییی کرد که بهدنبال منیتها همواره تا اکنون مفرد مانده است - بماند — اما اینگونه نبود، طول نور های چراغ نفربرهای آگاهی همیشه فاصلهی معین و محدودی دارد و تو همواره با بخشی از تاریکی در پسِ نیمسایههای انحناتابیده از نور چراغِ نفربر مواجه هستی، که حقیقت را برایت قاچ میکند. این بهخودیخود ضایعهای به بار نمیآورد تا وقتی که قطرِ جرمِ نفربرت همانی باشد که از قبل بوده، اینگونه تو تمام مسیر را در روشنایی مسرتبخشی خواهی بود، اما هالهی هالوژنیِ محیط توان روشنایی پیرامونات را دیگر ندارد و تنها برایت جاده را نشان میدهد و از برای وعدهای موهم شوقِ پدال تو را چنان وارد دویدن میکند که دیگر هواست میپرد که قرار بود روشن بشی نه که در روشنی بری و البته جاده هم برایت مسافر مینشاند در نشیمنگاهِ مینیبوسگاهت و تو را دیگر به کلی تمام میکند، پدال را بیشتر گاز بگیر، موشها قرار است ماراتن را ببرند.
اما تو کسی نیستی که گول این شعبدهبازیها را بخوری، تو میدانی قدرت گرانشیِ ایستایی بیشتر از قدرت رانشی محرک است. پس تو نمیخواهی به جایی برسی، تو نمیخواهی جایی را پیدا کنی، تو را نمیشود که از برای شوق دیدنِ آرمانشهری زمین را بدری ، تو خوب میدانی که هرچیزی در اصل هیچچیزی نیست، اینکه بالای کوه تشنه خواهی شد یا در قعر یک غار بیمعنیست، به این خاطر که تو همواره تشنه خواهی ماند، و اگر این را بدانی به خودِ بیگناهت که در تو نفس میکشد زور نمیگویی و به اجبار او را تافتهای جدابافته از خود اَنگ نمیزنی و دست به ستایشِ سایهها سجود نمیخوانی، تو میدانی، که تو اگر بدانی دیگر همهی اینها هیچ هستند در حقیقت! تو ورود میکنی به داخل خلاء، تو همهچیز را میدانی چون هیچ چیزیست که کل را برایت تشریح میکند و همهچیز نیز خود چیزی جز اجزاء تشکیلدهندهی کل نیستند. پس! تو نشست میکنی، تو مینشینی تنها و تنها نظاره میکنی این دگردیسیات را خود در خودش مسخ میشود تا دگری شود که تو میخواهی آنگونه باشی، حالا میدانی ما کجا قرار داریم؟ ما نفربرهایممان ارتقا بنیادی دادیم، ما رشد کردیم نه از معیار جهانی بلکه از معیار درونی، من و تو را میگویم، ما که در خود متورم شدیم، گشاد شدیم تا جای بیشتری باشد برای رشد بیوقفهمان، من به خاکی زدیم، لم دادیم و سیگار کشیدیم و مارزدهشدیم، ما گرگها را جنگیدیم، ما آتش را کشف کردیم، ما کناری تو رفتگی پیدا کردیم و درش پنهان شدیم، ما غارنشین شدیم! ما برای اثبات وجودمان دفاع-صلاح ساختیم و با آن ماموت بر زمین نشاندیم! ما برای خودمان تصویرش را تصویر کردیم بر تصور اجداد آینده! ما نشست کردیم و درون-انفجاری رخ داد و زمینمان وارد عصر یخبنداناش شد، ما یخ زدیم! ما قندیلهایمان شکست، اما خوشحال بودیم که چرا میدانستیم که از برای آب رفتنشان است که میشکنند و قرار است انسان شویم. برای این است که وقتی وسعت تفکریِ ما از جرم خروج میکند ما از جسممان فراتر میرویم، ما به مثال چتری میشویم بر آستانهی وجودمان که نظاره میکند مادهای را که عمرش با دموبازدمِ یک طفل-سلول از ابر-مولکولی کال که در بخش تهتانیِ عطارد نیست میکند، دیگر مردن چه ارزش دارد وقتی عطسهکننده فسیل شدهایم؟ دیگر وسعت را تصور ساختن تا کجا میخواهد به دنبال دلیلِ اثباتِ شلیککنندهی تپانچهی ماراتن بدود؟ چرا که اگر ماراتن وجود نداشته باشد این خودبهخود دلیلیست که فکر کنیم ممکناست تپانچهزنی هم نباشد، اصلا دیگر چه اهمیتی دارد که تپانچه را که در دست دارد وقتی تو روی قعرِ کوهی نشستهای و از دور گردوخاک بلند شده از کایوتی را میبینی که در پی دمش به خود میپیچد و هر گاه بادی میوزد او دلیل را آمدن دوندهای از کنارش میپندارد و یک بار دیگر بیمهبا شروع به دویدن میکند، از برای این است که تمام قوانین فیزیکی برای او معکوس عمل میکند چرا که او معکوس در خود میدود و معکوس میپندارد که اگر سلامت است دلیلاش اوست و نه جاده، او را میبینی که به مثال موشی صحرایی میخزد رو میدود تا دستش به الماسهای بابِلی زودتر برسد، او در راه رهگذران را هُل میدهد، ناظران را چاقو میزند، دوندههای کناری را جنازه میسازد! او را میبینی که به دوندههای مقدمترش حسادت میکند، تنفر میکند، مقابله میکند، مبارزه میکند و هر چه امیال پست در چنتهاش دارد به کار میگیرد تا او را بایستاند - به جای بیشتر-راندنِ خود - که به خودش معکوس بخوراند که من واعظی هستم که در پی ِ معشوق میروم که چه بدا، چه افسوسا که نمیداند، معشوقش باد است. باد و او تند و برنده میوزد بر پوستت تا تو لذت نوازش نسیم را بر روی خود بکِشی و هیچوقت آن ملافهی نخیِ خنکِ نمکردهیِ روی تنِ عریانت را از رویت برنداری که فقط ما میدانیم که چه لذتیست مورمور شدن از بابتش، او را هم رها کن بگذار تا ابدیتِ حماقتزدهی بشریاش سکندریخوران بدود بر آسفالت زبرِ جاده تا مجبور شود هر شش ساعت یکبار کفشی یا چیزی نو برای خودش ابتیاء کند تا دلیلی شود که دوباره برتریاش به دیگری را به خود اثبات و باز اینبار با شلاقی بر اسبهای ژرمننژاد بتازد بر بشریت سلامتزدهی دوانشدهی بیروان.
اینگونه است که که خود اهرمی بازوییمحور هایل روی خود شدهایم و از آن چراغی که قبلا گفته بودم، فراتر میرویم، و ورایی فرای خودرو-یمان را نظاره میکنیم که باز دچار به محیطی محدود در رانش تابشیست و تو باز بخشی را در تاریکی ایستادهای تا تو به آن برسی. اما این نوع تاریکی از آن دست نوعهای قبلی نیست، در آن تو با قوانین فضا روبهرو بودی که بسته به سرعت راننده تاریکی را روشن میساخت، اما اینجا ما زمان دست در گریبانیم، با چیزی که دیگر نمیشود سرعت گرفت و رسیدناش را سرعت بخشید، در اینجا اگر نور شوی توانی زمان را مغلوب سازی، و اکنون سیزیف که از جای برخواسته بود به منظرهای خیره مانده بود که غرشِ وحشیانهی هستی را سپر بر وجود میگرفت و شمشیر از کف بر سر کشیده فریاد سر میدهد آی کوه رهایت میکنم، من دیگر سنگ رویت سُر میدهم چرا که دیگر اسیر خدایان نیستم، اکنون من خود را دارم که خـاش همان کار خدایان ایستاده بر تاجوتخت را میکند، فرمان میدهد که برو و کاری را که من میگویم کن، اما کوه، این پیر دردکشیدهام بدان که اکنون این خود است که آن کاری را که من فکر میکنم را پس فرمان میدهد! اِی
اولیس بادبانها را باز کن قرار است باد مارا به قلبِ زمانِ حال ببرد، اولیس که به جایی که پیچ اقیانوس میرفت تا به سیرنها برسد خیراه مانده بود، با خود فکر میکرد که شاید بهتر باشد اینبار را خاموش گذر نکند از آوازخوانانِ زیباروی ایستاده بر درگاه هستی، چشم باز نگه ِدارد بر رویشان و خیره بماند تا نسیمی که از خاموشیاش بر افق، زیبارویانِ اغواکننده را از اغوایی دست مینشاند و از شوقِ برقِ نور منعکسشدهیِ افق در چشمانش آنها را بر بادشان میداد اجتناب کند، چرا که اولیس قبل از آنکه آوازشان را شنیده باشد ایزدبانوی سرنوشت را لال میدانست و دیگر افق را میتوانست برای چند لحظه رها کند و اغوایِ قدیسههایی شوند که تمام زمان را ایستاده بودند بر درگاه هستی تا کشتیهای گذر کرده را با آوازشان هیچ کنند، اما اولیس میدانست که آوازی که شنیده میشود اغوایان را خواندن نیست، آن فقط تو را مجذوب در خودشان میکنند و آواز خودشان را میشنوی و چنان گیج میرود که دماغهی کشتیات را بر صخره میکوبانی و در قعر اقیانوس زیرِ چکمهی پوستین سیرنها غرق میشود و هیچ دیگر خود را باز نمییابی. اولیس خیره به سیرنها ماند و زمانی که خوب بویشان را بر مشامِ صبحگاه وجودش احساس میکرد فریاد بر آورد که آی قدیسههایِ افلیج ایستاده بر دروازهی گیتی که چه اغواکنان نظاره میکنید انسانی را که ایستاده بر وجود تا به زانو درآوریدش، اما صدآه، صدآه اِی قدیسانِ زیبارویِ من! صدآه ایزدبانویِ هست ، صدآه اقیانوس راهش را از من دریغ نکرده و باد هم مرا به بیراه نبرده، صدآه که اگر گم میشدم در این اقیانوس بیکران که همهاش در ترنمِ نگاهِ زیبایت هیچند، میماندم تا یکدگر را مست کنیم از آوازهایمان و لب باز کنیم و اشک بریزیم و محو شویم در نیست تا ابد! افسوس، صدافسوس که ایزدبانو مرا توان ماندن نیست، من ناخدای را صد بار گفتهام که لنگر بیاندازیم اما مدام میگوید که طوفان در کمین است و باید شب را آنجا باشیم، تو هم برگرد و افق را ببین، پوستهی سنگیات را از هم بدر و کمی آب روی پوستینِ نرم کنفیات بمال و به مثالِ من شب را آنجا باش، من تو را باز خواهم دید و این را در چشمانت که به چشمان من خیره ماندهاند میبینم! شب را آنجا باش! بدرود
و اینگونه است که اسطوره تصور را به پیش میراند تا زمان که میگذرد ناخدایان را عرشه در دست بگیرند و او را سوار بر کشتی به پیش به تازانند و فریاد بر هست فرود آورند که آی هست! من اسطورهام، یگانه تصورساختهی دستِ انسان که فکر تجارت میکنم و با عمل میجنگم و درد برمیگردم
من اسطورهام، شخصسوم، چشمی که سیال در آگاهی غلط میخورد و سر میریزد در ظرفی و سر میرد تا ، من آگاه شوم
آری، اینگونه است که من چندی وقتی گذشته که دیگر سومشخص نمینویسم
.
بدونویرایش - امروز (via miniq)
Feb16th 2010. 03:54 pm Beautiful… For Ever.