MINIQ!


من دیگر نمی‌توانستم بدون گاری راه بروم و یا بایستم،
اسب دیگر نمی‌توانست بدون گاری بایستد یا راه برود،
من دیگر نمی‌توانستم..
اسب
من
اسب
من
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند / بیژن نجدی +

Build a bridge to your mind
It takes me there everytime
Lay it all on the line
If there’s a way.

انسان اساسا موجود اسیری‌ست
حتی برای نبودن هم باید دست به کاری بزند


بدرود، بدرود جهان خائن
من تورا ترک خواهم گفت
بدرود بدرود

چشم‌هایی که مرا می‌نگرید
چیزی نگویید
بدرود

p.f +

همانطور که من بر اعتقادت احترام میگذارم
تو هم باید بر بی‌اعتقادی‌ام احترام بگذاری

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه‌پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
؟ +

بعضی وقت‌ها که دلت هوای کسی را کرد
میزنی به قلب وبلاگش
حافظه‌ی مکتوبش را نشانه میگیری
و تا ته‌اش را می‌جوی

من،
برای اتفاقات خوب
زودم

آدم‌ها فکر میکنن میتونن از دستِ گذشته‌شون فرار کنن
ولی اشتباه میکنن،
گذشته میاد دنبالشون، پیداشون میکنه
و خِرشون رو می‌چسبه
یا یه چیزی تو این مایه‌ها
خاک‌آشنا +

هر که درکش بیش
دردش بیش تر

قرص را باید جوید،
تا تمامِ گردَش در گرداگردِ شریان‌هایِ وجودت نعره زند
تا بدانی بی‌مار هستی

افکارش دود شدند
خاکسترِ ذهنش باقی ماند

پلایر ما هم کس‌خل شده است،
صبح‌ها قرآن میخواند و دعای توسل تلاوت میکند
و شبها فاک‌یو فاک‌یو نعره میزند

بس است
همه چیز بس است،
بگذار کمی بایستم
و ببینم کجایم

و ما را ببخش
كه خاطرمان كوچك است
براى نگه داشتنِ يادِ تو
حسین سناپور +
Next Page »